|
تقدیر این بود که... عاشق بهترینها نباش!بهترین باش تا بهترینها عاشق تو باشند.
|
به چشمان هرزهاش فاحشه ای بیش نیستم
ضعیفهای که پا را از چهار چوبِ خانه ( از گلیمِ خود ) فراتر میگذارد درس میخواند هنر میشناسد شعر مینویسد تئاتر میرود با دوستانش گاه گاهی قهوهای میخورد سیاست میداند بی سیاستی میکند از مردهای تازیانه به دست باکی نیست آموخته ام در سرزمینی که هر خانهاش "فاحشه خانه" است جور دیگری باید " زن " بود [ شنبه 1391/02/23 ] [ 7:48 AM ] [ یاسی ]
دلم می خواست، الان خیابونِ گاندی بودمُ رویِ جدولش راه می رفتم. مثِ اون وخطایی که بابا هِی اخم می کردُ می گفت زشتِ دختر، یا میای پایین یا اینکه من می رم توام خودتُ نچسبون بهم که بگن این دیوونه همراهِ منِ دلم می خواست، الان سوارِ ماشین بودم تویِ جاده هایِ کلاردشتُ ماشین با سرعت می رفتُ من از پنجره آویزوون می شدم بیرونُ می زاشتم تا اونجایی که جا داره، باد میونِ موهام پیچُ تاب بخوره تا جفتمون خسته شیم دلم می خواست، الان کنارِ یه جویِ تمیز، پایین شلوارمُ می دادم بالا و پاهامُ می زاشتم تویِ آبُ از خنکاش لذت می بردم، انقد اونجا می شستم تا روحم جوونه بزنِ دلم می خواست هیچ وقت بزرگ نشم، یا اگه شدم، روحم آروم بگیره تو فقسِ تنگِ تن، نه اینکه از بس خودشُ زدِ به درُ دیواراش که زخمُ زیل شده و باز هم از رو نمی ره دلم می خواست، کودکِ وجودم که هیچ رقمِ بزرگ نشده، الان پاش لبِ گور بود تا انقدر بابتِ بچه گانه رفتار کردنش اشکِ منُ در نیاره دلم می خواست این غلُ زنجیرا که بابتِ زن بودنم، متعهد بودنم، بزرگ بودنم به دستُ پاهام بسته ست، نبودُ من رها می شدم [ پنجشنبه 1391/01/24 ] [ 11:2 AM ] [ یاسی ]
وجه مشترک میترسند خيلیها میترسند،پرنده از سنگپارهی پَرّان وُ درخت از تکلمِ تَبر. سنجاقک از علامتِ عنکبوت وُ من از احتمالِ هر دروغی که آدمی ...!اينجا عدهای بیدليل بیدليل دشنامم میدهند. آنها ترسخوردهتر از خوابِ شب خيال میکنند
همه میترسند مخصوصا من که از کندنِ پوستِ يک پرتقالِ رسيده!چاقو در سرزمين من نه صحبت از مُدارایِ شب است وُ نه بحثِ بیموردِ مرگیکه کمينکردهی کلماتِ ماست. فقط در حيرتم از اين همه سنگپاره و تَبر از اين همه عنکبوت و عذاب! اينجا چه میکنند چشم به راهِ کدام چراغ شکسته سپيدهدمِ دانايان را دشنام میدهند [ پنجشنبه 1391/01/10 ] [ 9:20 AM ] [ یاسی ]
می خوام برگردم... بازم پست بزارم...:)) [ سه شنبه 1391/01/08 ] [ 1:12 PM ] [ یاسی ]
[ جمعه 1390/09/04 ] [ 0:3 AM ] [ یاسی ]
روﺣﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﻭﺩ… ﯾﮏ ﮔﻮﺷﻪ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ…. ﭘﺸﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ… ﭘﺎﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﮕﻮﯾﺪ:ﻣﻦ ﺩﯾﮕــﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﻧﻤﯿﮑـــﻨم.... [ یکشنبه 1390/06/20 ] [ 9:22 AM ] [ یاسی ]
[ شنبه 1390/04/11 ] [ 1:26 AM ] [ یاسی ]
:( ye bar tanhaimo ba yeki ghesmat kardam tanhaim sad barabar shod
[ پنجشنبه 1390/04/02 ] [ 6:47 AM ] [ یاسی ]
سلاممم من باز اومدم :)) [ سه شنبه 1390/03/24 ] [ 4:40 AM ] [ یاسی ]
salam dostaye aziz man shayad dg nayam vali cm hatono mikhonam mercc
[ یکشنبه 1390/01/28 ] [ 7:31 AM ] [ یاسی ]
[ چهارشنبه 1389/11/20 ] [ 7:38 AM ] [ یاسی ]
کاش از خدا نخواسته بودم ......... وای دارم دیوونه میشم کمکم کن خداااااااا [ سه شنبه 1389/11/05 ] [ 6:58 AM ] [ یاسی ]
asheghe in ahangam [ جمعه 1389/10/17 ] [ 8:31 AM ] [ یاسی ]
سالهاست كه سايه مرگ را در كنارم احساس ميكنم
اما نه جرات به آغوش كشيدن آن را دارم
و نه طاقت گذشتن از كنارش و دل كندن از آن را دارم
مانده ام چه كنم راهي برايم نمانده براي دل كندن از دنيايي تاريك و تنگ
مرا باوري نياز است تا به راحتي از اين قفس تيره و تار پر گشايم
و به ابديت ملحق شوم
خداوندا كجاست اين باور و اين اميد ....... مرگ،خوابي شيرين، در آغوش خاك گرم كه جسم سرد مرا در آغوش ميگيرد تا همه ي بي مهري ها وسردي ها و نامردي ها را به فراموشي بسپارم. و با چه محبتي مهرش را نثارم ميكند بي منت. و باد كه با وزش بر روي خاكم و نوازشي دلنشين آرامم مي كند و در لابه لاي درختان برايم آوار مي خواند و درختان برايم دست مي زنند و حال با اين ياران ديگر احساس تنهايي نخواهم كرد. مرگ زيباست براي جسم سردم و روح بلند پروازم كه باز خواهد گشت در آغوش گرم وبي نهايت محبت او. ........................................................................... از این وب ولی قشنگه من دوست دارمwww.mehran-tanhatarin.blogfa.com [ یکشنبه 1389/10/12 ] [ 7:59 AM ] [ یاسی ]
ک دلیل برای عاشق شدنم ، یک بهانه برای زنده ماندنم ، تویی آن دلیل و بهانه عاشقانه یک هوای عاشقانه برای با تو بودن، همین هوای بارانی ، دستت درون دستهای من ، این است همان آرزوی رویایی این نفسی که در سینه ام است ، این قلبی که با تو به آرزوهایش رسیده است ، این وجودی که محتاج وجود تو است ، این احساسات،همه در عشق تو جا گرفته است ببین عشق تو چقدر مقدس است که زندگی ام با تو دوباره جان گرفته است ببین چقدر دوستت دارم که خوشبختی را از لحظه ای که آمدی دیدم ، حس کردم و باورش کردم! باور کردم که حضور تو در زندگی ام یک حادثه نبود ، روزی تو می آمدی، با اینکه من حتی فکر داشتن تو را هم نمیکردم روزی که آمدی چه روز دلنشینی بود، روزی که بهم میرسیم چه روز مقدسی خواهد بود و روزی که از عشق هم میمیرم چه روز عاشقانه ایست به عشق همان روز ،روز از عشق هم مردن، اینک عاشقانه همدیگر را میپرستیم تا به دنیا بگوییم این ما هستیم که عاشق همیم! دلیلی نمیبینم برای زنده ماندن اگر تو نباشی ، نمیخواهم حتی یک لحظه نیز در فکر نماندن باشیم! میگذرد روزی این شبهای دلتنگی ، میگذرد روزی این فاصله و دوری، میگذرد روزهای بی قراری و انتظار ، میرسد همان روزی که به خاطرش گذراندیم فصلها را بی بهار ، و از ترس اینکه بهم نرسیم شب تا صبح را اشک میریختیم عزیزم بیا در آغوشم ،تو مال منی ، آرام باش که تو تا آخر دنیا ، دنیای منی ، بارها گفته ام و خودت هم میدانی که زندگی منی ، پس این هم بدان تو آخرین کسی خواهی بود که قبل از مردنم او راخواهم دید! *********************** dosaye golam man ashegh nashodam haminjori az in matn khosham omad gozashtam az arosi ham khabari nis moghash k shod khodam khabareton mikonam..................... [ دوشنبه 1389/09/15 ] [ 7:11 AM ] [ یاسی ]
delam gerefte khoda jonam komakam kon khoda jonm,khoda jonam doset darm
dor shodan az adam hay k doseshon darim bi faydas zaman be ma neshan khahad dad k janeshini baraye anha nist...... [ دوشنبه 1389/08/24 ] [ 9:18 AM ] [ یاسی ]
سلام
نمیدونم چی بنویسم؟؟؟ اینقدر دلم برای قدم زدن زیره بارون تنگ شده آهنگ گوش کتی زیره بارون راه بری واییییییییییی چه حالی میده....شما به جای من برین زیره بارون...... این شعر هم برای کتاب وارث عذاب عشق تنها کتابی که با خودم آوردم حیف اون همه کتاب که داره خاک میخوره واقعا حیفش دلم برای زندگی چند ماه پیش ام تنگ شده........ این شعر میدونم خیلی کمه میدونم خیلی آپ چرتی یه دیگه به بزرگی خودتون ...... همه ما وارثیم،وارث عذاب عشق سهم اونکس بیشتره که میشه خراب عشق سوختن و فریاد زدن،اینه رمز و راز عشق وقت از خود مردنه،لحظه آغاز عشق [ چهارشنبه 1389/08/12 ] [ 3:52 AM ] [ یاسی ]
زندگی را نخواهم فهمید اگر از همه گل های سرخ دنیا متنفر باشم فقط چون در کودکی وقتی می خواستم گل سرخی را بچینم خاری در دستم فرو رفته است؟ زندگی را نخواهم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذارم زندگی را نخواهم فهمید . . . . . . ******مرسی خودتون و نشون داداین با معرفتا مرسی مرسی****** [ جمعه 1389/07/30 ] [ 7:18 AM ] [ یاسی ]
بازم سلام به دوستای با معرفت ام به بی معرفت هام سلام میکنم من مثله اونا بی معرفت نیستم دیگه بعضی یا حسابی بی معرفت ان منو از تو لینک شون حذف کردن ولی من از شماها کمک می خواستم که تنهام نزارین شما بر عکس عمل کردین. آهنگ وب و عوض کردم به یاد گذشته ها از با معرفتا می خوام تنهام نزارن من تنهام درک ام کنین از تون ممنونم مرسی نظر یادتون نره خواهرتون و خوشحال میکنین [ شنبه 1389/07/24 ] [ 4:22 AM ] [ یاسی ]
سلام اومدم بعد از چند وقت دیگه داشتم دیونه میشدم از بی نت ای بالاخره تموم شد کارام درست شد ولی دلم تنگیده برا تهران تازه گفتن دیشب بارون اومده وای دلم تنگه برا دوستام حاضرم یه دقیقه یه ثانیه برگردم و با دوستام باشم میخوام گریه کنم با خاطرات گذشته زندگی میکنم هر جا میرم هر جاهستم یاده گذشته ام دلم حسابی گرفته حسابی هیچ کی و ندارم اینجا که باهاش درد و دل کنم فقط یه وب دارم با شما و بهم سر بزنین [ چهارشنبه 1389/07/21 ] [ 4:55 AM ] [ یاسی ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |